استاد محقق و نویسنده و پژوهشگر وارسته مرتضی اشرفی متولد ۱۳۰۴/۰۱/۰۶ خوانسار فرزند محمد مهدی از دوستان نزدیک شاعر (افسر) و مادر بتول فرزند ملاعبدالکریم عالم سرشناس آن زمان بود
در عنفوان نوجوانی ّپدر را که از تجار خوشنام خوانسار بودند به علت بیماری درسفر از دست میدهند
شخصیت ایشان از نظر اخلاقی عرفانی بسیار ستودنی و مهربان و با پشت نمودن واقعی مادیات سعی در کمک به همنوعان در همه مراحل زندگی داشتند تا روزهای آخر زندگی بر پای خود ایستادند
واز عبارات و گفته های همیشگیشان این بود که وقت را هدر ندهید و از این وقتی که دارید بهترین استفاده را ببرید
همچنین تاکید داشتند هر کاری انجام میدهید سعی کنید به بهترین شکل ممکن تمام کنید
ایشان ماموریت مادی و زمینی خود را به نحو احسن به اتمام رسانده و با آرامشی ستودنی حیات ابدی خود را در بهشت برین آغاز نمودند باشد از تجربیاتشان استفاده نموده و راهشان ادامه دهیم
در عنفوان نوجوانی ّپدر را که از تجار خوشنام خوانسار بودند به علت بیماری درسفر از دست میدهند
شخصیت ایشان از نظر اخلاقی عرفانی بسیار ستودنی و مهربان و با پشت نمودن واقعی مادیات سعی در کمک به همنوعان در همه مراحل زندگی داشتند تا روزهای آخر زندگی بر پای خود ایستادند
واز عبارات و گفته های همیشگیشان این بود که وقت را هدر ندهید و از این وقتی که دارید بهترین استفاده را ببرید
همچنین تاکید داشتند هر کاری انجام میدهید سعی کنید به بهترین شکل ممکن تمام کنید
ایشان ماموریت مادی و زمینی خود را به نحو احسن به اتمام رسانده و با آرامشی ستودنی حیات ابدی خود را در بهشت برین آغاز نمودند باشد از تجربیاتشان استفاده نموده و راهشان ادامه دهیم
:تحصیلات ابتدائی تا دریافت فوق لیسانس فیزیک
|
تحصیلات خود را تا ششم ابتدائی در خوانسار نزد آقايان «مهدوی، محمد علائی، صانعی، کریمی» گذراندم که البته آقایان با تحصیلات قدیمی دارای اطلاعات عمیقی بودند. سال 1319 حسینه را به دبستان دولتی تبدیل کرده و امتحان آخر سال ششم ابتدائی را در آن مکان گذراندم. در ایام عزاداری دسته های پرشور سینه زنی و
تعزیه خوانی به عزاداری می پراختند و حجره ها ی حسینیه در هنگام عزاداری از جمعیت موج میزد تا سی سالگی یعنی تا سال 1333 در خوانسار و گلپایگان بودم تحصیلات شش ساله دبیرستانی را بدون معلّم و به صورت خودآموز و آزاد می خواندم و به صورت متفرقه در امتحانات شهرستان گلپایگان شرکت می کردم تا اینکه در سال 1333 دیپلم ششم طبیعی خود را دریافت نمودم و ضمن تحصیل در اداره بهداری خوانسار و گلپایگان کار می کردم. پس از آن در دوره های آزمایشگاهی شبکه بهداشت و درمانِ تهران که مربوط به اصل چهار بود شرکت کردم وپس از شش ماه گواهینامه پایانی آزمایشگاه را دریافت کردم سال 1336 در رشته فیزیک دانشکده علوم تهران ثبت نام نمودم و در سال 1343 با درجه فوق لیسانس فارغ التحصیل شدم در سال 1340 که دانشکده علوم از میان دانشجویان لیسانس عده ای را برای استخدام و تدریس انتخاب می کردند از طرف اساتید بخصوص آقای دکتر حسابی به بنده پیشنهاد شد و هنگام مصاحبه به من گفته شد اگر می خواهی در دانشگاه مشغول شوی باید از سابقه سیزده ساله ای که در شرکت سهامی بیمه ایران داری صرفنظر کنی |
|
|
آثار و تالیفات |
گویش خوانساری نگرشی نو و تحلیلی بر گویش خوانساری
|
گویش خوانساری تغییر کرده است تقصیر مردم هم نیست واژه به دنیا می آید زندگی می کند و می میرد آنچه ثابت می ماند افعال و تصریف افعال هستند طبق تحقیقاتی که انجام" پذیرفته در تصریف افعال گویش خوانساری هیچ تغییری حاصل نشده است و اگر فعلی هم از زبانهای دیگر وارد شده خودش را با قواعد دستوری گویش خوانساری مطابقت داده است
|
مقایسه خوانسار امروز با خوانسار گذشته
|
در دوره قاجار خوانسار شهري بود که تمامی شهرستانهاي اطراف « فریدن - اليگودرز - دهق و علویجه - تيران و کرون و... » نيازهای اقتصادي و فرهنگي خود را از این شهرستان بر آورده مي ساختند در فاصله حکومت احمد شاه و رضا شاه ، نا امني بر کل ايران حاکم مي شود و خوانسار مورد هجوم رجبعلی یاغی واقع مي شود و مردم از این منطقه مهاجرت مي کنند
در دو سالگي من به اتفاق پدرم به اليگودرز مهاجرت نمودیم و در آنجا در شش سالگی به دار زدن رجبعلي و يارانش که از لرهاي ذلّقي و موگوئي بودند را شاهد بودم. از روزی که جنگ بین الملل اول شروع شد این شهر روی خوش به خود ندید و روز به روز خرابتر شد و با کشیده شدن راه شوسه از شهرستانهای مجاور ، خوانسار از مسیر تجارت خارج شد با توجه به اینکه استعداد کشاورزی خوانسار کم بوده منبع در آمد مردم خوانسار صنعت و تجارت بوده است. مردم خوانسار مردمی فعال بودند خوانسار شهر کوچکی بود که مرکز اصلی داد و ستد بود در تجارت با اصفهان و همدان واسطه اصلی کشورهای خارجی بود. ابزار و وسایل زندگی: آهنگری، نجاری، قاشق تراشی، تفنگسازی، چاقو، کارد، از لرستان و فریدن برای خرید مایحتاج به خوانسار می آمدند قاشق های شربت خوری خوانسار در موزه های اروپائی به نمایش گذاشته شده است. رنگ آمیزی و نقاشی و خط بر روی دست ساخته های چوبی بسیار ماهرانه انجام می شد. خوانسار در گذشته کوچکتر بود و فعالتر امروزه اگرچه کمی وسیعتر شده است اما مثل گذشته فعالیت قابل چشمگیری در آن مشاهده نمی شود. ما خوانساریهای ساکن خوانسار غیر فعال هستیم و با کارهای ادبی و هنری بیگانه شدیم. خوانسار سکوی پرتاب تحصیلکرده ها و هنرمندان به خارج از خوانسار شده است |
خاطره ای از دوران خدمت دولتی
مدت زماني كه خدمت دولتي داشتم در آن كاري كه مسئولیت داشتم تلاش مي كردم كارم را خوب انجام دهم و هر چه را به نفع مردم نيست انجام ندهم
خوانسار بودم از خوانسار به گلپايگان انتقالی گرفتم .جمعاٌ هشت سال خوانسار و گلپایگان بودم . يكسال شهريار بودمهفت سال در بيمارستان مربوط به شركت بيمه ايران خدمت می کردم و اين بيمارستان فقط كارمندان دولت را مي پذيرفت و اين كارمند هر پزشكي را مي خواست خودش انتخاب مي كرد. ما شبها درِ بيمارستان را مي بستيمیکی از شبها رئيس شركت بيمه ايران براي عيادت برادر دكتر هشترودي ( از رياضيدانان جهانی ) آمده بود . گفتند : رئيس شركت بيمه ايران برا ی ملاقات آمده است . گفتم هرکسی می خواهد باشد ، بايد مقررات بيمارستان را رعايت كنیم
با اصراری که داشت خودم شخصا با او روبرو شدم و گفتم : به شرطی مي توانيد وارد شويد که : « كفش هايتان را درآورده ، دمپائي بپوشيد ، پنج دقيقه براي عيادت بيشتر وقت نداريد » اين صحبت ها برايش سنگين تمام شد . در آن زمان رئيس شركت بيمه ايران در حد نخست وزيري بود
يك روز بيمارستان بودم که رئیس بیمارستان پيام گذاشته بود ساعت هشت كه خواستيد برويد. بمانيد من با شما كار دارم . وقتي رفتم ؛گفتند : شما چه ارتباطي با رئيس بيمه ايران داريد گفتم شبي مي خواست از بيماري عيادت كند و من با شرايط او را پذيرفتم .گفت : تقدير نامه اي براي شما نوشته اند كه مضمونش چنين است : با سپاس از مدیریت بيمارستان در نوبت شب ، معادل دو ماه حقوق به ايشان پاداش مي دهيم
خوانسار بودم از خوانسار به گلپايگان انتقالی گرفتم .جمعاٌ هشت سال خوانسار و گلپایگان بودم . يكسال شهريار بودمهفت سال در بيمارستان مربوط به شركت بيمه ايران خدمت می کردم و اين بيمارستان فقط كارمندان دولت را مي پذيرفت و اين كارمند هر پزشكي را مي خواست خودش انتخاب مي كرد. ما شبها درِ بيمارستان را مي بستيمیکی از شبها رئيس شركت بيمه ايران براي عيادت برادر دكتر هشترودي ( از رياضيدانان جهانی ) آمده بود . گفتند : رئيس شركت بيمه ايران برا ی ملاقات آمده است . گفتم هرکسی می خواهد باشد ، بايد مقررات بيمارستان را رعايت كنیم
با اصراری که داشت خودم شخصا با او روبرو شدم و گفتم : به شرطی مي توانيد وارد شويد که : « كفش هايتان را درآورده ، دمپائي بپوشيد ، پنج دقيقه براي عيادت بيشتر وقت نداريد » اين صحبت ها برايش سنگين تمام شد . در آن زمان رئيس شركت بيمه ايران در حد نخست وزيري بود
يك روز بيمارستان بودم که رئیس بیمارستان پيام گذاشته بود ساعت هشت كه خواستيد برويد. بمانيد من با شما كار دارم . وقتي رفتم ؛گفتند : شما چه ارتباطي با رئيس بيمه ايران داريد گفتم شبي مي خواست از بيماري عيادت كند و من با شرايط او را پذيرفتم .گفت : تقدير نامه اي براي شما نوشته اند كه مضمونش چنين است : با سپاس از مدیریت بيمارستان در نوبت شب ، معادل دو ماه حقوق به ايشان پاداش مي دهيم